سرگذشت
داستان پنهان کاری های زندگی
نازنین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم می زنی سازو و به جان می رقصم رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم..... سلام به همه ی دوستان.یادتون هست تو گفت وگویی که با مهندس مهراز داشتیم از کتابی صحبت کردیم که به زودی قرار بود به بازار بیاد...و حالا اومده و تو نمایشگاه کتاب هم به فروش رسیده.کتاب مهندس حمید رضا مهراز هم اکنون در حال فروش می باشد و خود ما هم این کتاب را خریداری کردیم و به شما هم پیشنهاد می کنیم از این کتاب استفاده کنید و به سوال هاتون در باره ی مهندس مهراز پاسخ بدید.ایشون در این کتاب از زندگی قبلی و همچنین به کما رفتنشون و خلاصه هر چیزی که می خواهید درباره ی ایشون بدونید نوشتن . متنی از کتاب-فصل تعریف عشق: ... ـ بله, حمید حقیقت این است که خیلی دلم می خواد بدانم عشق چیست و انسان چگونه عاشق می شود؟ ـ گروهی از دانشمندان معتقدند که از مغز ما و از مسیر چشم ما همواره امواجی بیرون می ایند دایره وار که رفته رفته بزرگ تر و از ما دورتر می شوند.حالا هرگاه یک زن و یک مرد که همدیگر را می بینند امواج ساطع شده از چشم انان یعنی ان دوایر کاملا بر هم منطبق شوند ان ها عاشق یکدیگر می شوند......... سلام دوستای خوبم امروز میخوام از یه عشقی براتون بگم از یه عشقی که زمینی بود قصه عشق کسی و که خیلی دوستش دارم یه روز سرد زمستونی بود که حمید با کسی که خیلی دستش داشت تو پارک ملت قرار داشت به خودش رسید عطر زد دوش گرفت لباس اتو کرده مثل همیشه خوش تیپ آخه حمید ما جز نخبگان بود یه پسر خوش تیپ خوش هیکل و ماه ورزشکار هم بود کنکفو کار بود... خلاصه حمید مهراز ما یا بهتر بگم حمید رضا مهراز تصمیم داشت وقتی رفت سر قرار از عشقش خاستگاری کنه ازش بخواد که تو شادی وغم شریکش باشه اون روز خیلی شاد بود ولی یه ترسی کل وجودشو گرفته بود نمیدونست چه ترسی ولی توعشقش شک نداشت وقتی رسید پیش عشقش تپش قلب داشت صداش میلرزید نمیدونست چطوری بهش بگه که با هام بمون و بیا با هم یه آشیونه درست کنیم.... تازه داشت عرقاش خشک میشد که عشق حمید بهش گفت دیگه نمیتونه پیشش بمونه دیگه قادر نیست باهاش همراه باشه دیگه پا رفتن نداره و حمید و ول کرد رفت نمیدونم چند ساعت حمید با گریه تو خیابون با ماشین ویراژ میداد تا اینکه صدای زنگ تلفن خونه حمید به صدا در اومد پدر حمید مهندس و مادرگلش که امیدوارم الان تو بهشت باشه دیگه کنار حمید نیست نفهمیدن چی شنیدن و تلفن از دست مادر افتاد حمید پسر دسته گلشون نخبه کشور با ماشینش تصادف کرده بود و تو کما بود همه دلای دوستای حمید شکست چه روزهای سختی بود برای خانوادش وای خدای من حمید ۵ماه رفته بود تو کما سرم و از تو گلوش بهش وصل کرده بودن وای خدای من مادر و پدر حمید چی کشیدن حمید به خاطر عشق زمینیش اینطوری شد به خاطر عشق پاکی که داشت ولی بهش نامردی شد ولی تنهاش گذاشت اونم تو این شرایط سخت... ولی خدا حمید و خیلی دوست داشت شاید بهتر بگم مادر پدر حمید و خیلی دوست داشت بعد از ۵ ماه به هوش اومد تولد دوبارش بود به قول حمید مادرش حمید و دو بار بزرگ کرد و خوندن نوشتن و یادش داد حمید وقتی دوباره متولد شد حتی بلد نبود قاشق دستش بگیره صدای قشنگش هم برگشت به خاطر لوله هایی که از گلوش رد کرده بودن تارهای صوتیش پاره شده بود مادر حمید 2 سال طول کشید تا جگر گوشه شو به روز اولش برگردونه ولی حالا پیششون نیست خیلی حمید دل گیره یادم میاد که حمید از مادرش حرف میزد مثل بچه ها اشک میریخت مثل بچه ها که بهونه مادرشونو میگرفت. حمید از عشق زمینی به عشق ابدی رسید فهمید که اون عشق عشقی نبوده که بتونه ارضاش کنه یه کتابی نوشت که درباره چندوقت تو کما بود که متاسفانه اجازه چاپ نگرفت دلم گرفت برای این پسر ماه و آسمونی امیدوارم که بتونه کتابشو که درباره خدا نوشته چاپ کنه امیدوارم که این اتفاق هر چه زودتر بیوفته حمید ما الان دیگه به قول خودش رها شده شما همتون حمید مهراز و باید بشناسید پارسال تو برنامه ماه محبوب اومد امسال هم توی تیتراژ ماه عسل هست با اون چهره معصوم و موها وریش های رها شده ما همه میتونیم عاشق چیزی باشیم که ارزششو داشته باشه که براش جونمونو بدیم کاش میشد همه ما مثل حمید باشیم حمید مهراز عزیز برایت بهترینها را آرزو میکنم امیدوارم کتاب قشنگت به چاپ برسه امیدوارم وزارت ارشاد بهت کمک کنه که این کتاب قشنگ به چاپ برسه.... بعد از این هم آشیانت هر کس است.......... باش با او یاد تو مارا بس است............ دوستای خوبم اگه دوست دارین عکسهای حمید و ببینید یا کتابشو خریداری کنید به این وب سر بزندید از همتون ممنونم.www.hamid-reza-mehraz.blogfa.com درودبر گرامی همدلان من یه چند وقتی نیستم میرم بیمارستان یه کمی مشکل دارم باید جراحی کنم برام دعا کنید. شاد باشید و موفق بدرود. گالیله در ۱۵ فوریه ۱۵۶۴ در شهر پیزای ایتالیا به دنیا آمد. پدر گالیله، وینچنزو (Vincenzo Galilei) از موسیقیدانان به نام بود.ابتدا قرار بود او در کلیسا برای کشیش شدن مشغول شود اما پدرش وی را به تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه پیزا فرستاد. گالیله طب را نیاموخت اما به جای آن به مطالعه ریاضیات پرداخت و به آن علاقه مند شد،به گونهای که در سال ۱۵۸۹ توانست به عنوان مدرس ریاضیات در همان دانشگاه به کار مشغول شود. سه سال بعد به دانشگاه پادوا رفت وبه تدریس هندسه، مکانیک و نجوم پرداخت. وی تا سال ۱۶۱۰ آموزش و پژوهش را در این دانشگاه ادامه داد که بیشترین دستاوردهای علمی وتحقیقاتی وی مربوط به همین دورهاست. بیشترین مشهوریت گالیله در دانشگاه به دلیل مخالفت او با نظرات اساتیدش بود. برای مثال: در مورد نظر ارسطو که میگفت اجسام سنگین تر سریعتر سقوط میکنند،او میگفت: این درست نمی باشد،چون دانه های مختلف تگرگ با اندازه های مختلف با هم به زمین میخورند. ولی در آن زمان هیچکس پذیرای سخنان او نبود و بسیاری از متفکران و دانشمندان نامدار حاضر نبودند خلاف آنچه که اغلب ناشی از باورهای مذهبی کتاب مقدس و کلیسا بود، چیزی را بپذیرند. گالیله برای اثبات سخنانش بسیار تلاش می نمود،حتی یک روز هنگامی که اساتیدمشهور علوم از کنار برج پیزا عبور می کردند، او از بالای برج دو وزنه مختلف را به زمین انداخت که وزنه ها با هم به زمین رسیدند. اما آن اساتید چشم خود را بر روی حقیقت بستند و گفتند: این امر ناشی از خطای چشم بوده،زیرا تصور اینکه نظریه ارسطو در مورد سقوط اجسام درست نباشد برای آنان ممکن نبود. حتی زمانیکه او تلسکوپ معروف خود را ساخت ،از چند دانشمند خواست تا با چشمان خود قمر های مشتری را ببینن،اما آنان حاضر نگشتند به دوربین او نگاه کنند،تنها به این خاطرکه ارسطو از وجود این اقمار چیزی نگفته بود! درسال 1608 در هلند دوربین اختراع شد. و گالیله توانست تلسکوپی بسازد که اجسام را بیست بار نزدیک میکرد .کشف گالیله با واکنش های مختلفی روبرو بود و برخی از دانشمندان آن را خطای اپتیکی تلسکوپ میدانستند. درسال 1613 گالیله لکه های خورشید را با تلسکوپ خود نشان بود و بر خلاف ارسطو میگفت: پدیده های آسمانی مشابه پدیده های زمینی هستند. و این یعنی مخالفت با آنچه فلاسفه و آنچه کتاب مقدس میگفت. "ثابت نبودن زمین و حرکت آن به دور خورشید، مغایر آیات کتاب مقدس و نظریات ارسطو بود" بنابراین گالیله درسال 1633 در دادگاه تفتیش عقاید رم محاکمه شد. وی مجبور به امضای توبه نامه ای با این مضمون گردید: "در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس میکنم توبه میکنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار میکنم و آنرا منفور و مطرود مینمایم." او علیرغم اعتقاد درونی اش، مجبور شد اعتراف کند که: نظریه ارسطو درست و زمین مرکز جهان است.
شکسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو


ماه میاد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا که شبها پشت بیشه ها
یه پری میاد ترسون و لرزون
پاشو میزاره تو اب چشمون
شونه می کنه موی پریشون
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره ته اون دره
اونجا که شبها یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون
یه جای میوه ش سر یه شاخه س

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مثل شب پره
با خودش بیرون
می بره اونجا که شب سیاه
تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه میاد . . . .

![]()
![]()
گالیله
| Design By : Night Skin |

عکس (حمید) در حافظیه شیراز




